تبلیغات
تفسیر موضوعی قرآن - مطالب داستان
به نام خدا

نتیجه تصویری برای بچه تنبل کلاس
مسیر انتخابی :قسمت موضوعات وبلاگ:داستان-مطلب:سرگذشت یک بچه تنبل: خاطره امیر محمد نادری قشقایی
ﮐﻼﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، شیراز ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ١٣٤٠، ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اصفهان یک ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ. ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ترکی قشقایی، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ. ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ اناﺭ ﺑﻮﺩ. ﻭﻟﯽ اصفهان ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ. معضلی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ، ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ.
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮاﻧﺪﻡ.
ﺗﻮ اصفهان ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ. خانم ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ بی حوﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩه ﻣﻦ! ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ می گفت : ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ.
ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ. ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ!
ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ!
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ. ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ. ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﻣﯿﺪوﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎی من ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ!
ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ، ﻣﺸﻖ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ.
ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ!
ﻓﺮﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ. ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩه ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﺁﺧﻪ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍ ﯾﺎ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭه ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ، ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽ ﺯﺩ.
ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ می ﻨﻮﺷﺖ. ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ؟
ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﻋﺎﻟﯽ!
ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪه ﺑﻮﺩ. ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ.
ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻔﺮ ﺷﺸﻢ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ. ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ.
ﭼﺮﺍ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﯾﻎ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟ ﺑﻪ ﻭﯾﮋه ﻣﺎ ﭘﺪﺭﺍﻥ، ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ، ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ، ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻥ، ﻣﺮﺑﯿﺎﻥ، ﺭﺋﻴﺴﺎﻥ ﻭ...

ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ امیرمحمد نادری قشقایی - ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎسی ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺗﺮبیتی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎه ﻛﻨﺖ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ
نقل از سایت پندآموز



طبقه بندی: داستان، 
برچسب ها: سرگذشت یک بچه تنبل: خاطره امیر محمد نادری قشقایی، داستان، کلمات مثبت، تشویق، قابل توجه معلمان و مربیان،  

تاریخ : دوشنبه 2 اسفند 1395 | 12:39 ق.ظ | نویسنده : علی محمد بهزادی نژاد | نظرات
به نام خدا

نتیجه تصویری برای ملانصرالدین
مسیر انتخابی :قسمت موضوعات وبلاگ:داستان-مطلب:داستان خریدن کفش ملانصرالدین و پاپوش مناسب و راحت
ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد. در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت. هر کدام را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد. بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فروشنده با صبر و حوصله ی هر چه تمام به کار خود ادامه می داد. ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه ی یک جفت کفش زیبا شد!
آنها را پوشید. دید کفش ها درست اندازه ی پایش هستند. چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. می دانست که باید این کفشها را بخرد
از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟
فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارند!
ملا گفت: چه طور چنین چیزی ممکن است، مرا مسخره می کنی؟
فروشنده گفت: ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند، چون کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی!

این داستان زندگی اکثر ما انسان هاست، همیشه نگاه مان به دنیای بیرون است. ایده آل ها و زیبایی ها را در دنیای بیرون جست و جو می کنیم. خوشبختی و آرامش را از دیگران می خواهیم. فکر می کنیم مرغ همسایه غاز است. خود کم بینی و اغلب خود نابینی باعث می شود که خویشتن را به حساب نیاورده و هیچ شأنی برای خویش قائل نباشیم. ما چنان زندگی میکنیم که گویی همواره در انتظار چیز بهتری در آینده هستیم. در حالی که اغلب آرزو می کنیم ای کاش گذشته برگردد و بر آن که رفته حسرت می خوریم. پس تا امروز، دیروز نشده قدر بدانیم و برای آینده جای حسرت باقی نگذاریم.
منبع:سایت پندآموز



طبقه بندی: داستان، 
برچسب ها: داستان خریدن کفش ملانصرالدین و پاپوش مناسب و راحت، ملانصرالدین، داستان های پندآموز، خودکم بینی، آرامش،  

تاریخ : دوشنبه 2 اسفند 1395 | 12:18 ق.ظ | نویسنده : علی محمد بهزادی نژاد | نظرات
به نام خدا

نتیجه تصویری برای آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.
مسیر انتخابی 1:قسمت موضوعات وبلاگ:انقلاب اسلامی ایران،شرح متن کتاب انقلاب اسلامی ایران،فصل سوم، ص 54-مطلب:ناصرالدین شاه،داستان مثل یک وجب روغن روی آش
مسیر انتخابی 2:قسمت موضوعات وبلاگ:داستان-مطلب:داستان مثل یک وجب روغن روی آش
حتما این ضرب المثل رو خیلی شنیدید:
«آشی برات بپزم که یک وجب روغن روش باشه.»اگه میخوای بدونی این ضرب المثل از کجا اومده داستان زیر رو که از سایت پندآموز گرفتم بخون:
ناصرالدین شاه سالی یک بار آش نذری می پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می یافت تا ثواب ببرد. رجال مملکت هم برای تهیه آش جمع می شدند و هر یک کاری انجام می دادند. خلاصه هر کس برای تملق وتقرب پیش ناصرالدین شاه مشغول کاری بود. خود شاه هم بالای ایوان می نشست و قلیان می کشید و از بالا نظاره گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه در پایان کار دستور می داد به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می شد و او می بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد
کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند. پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آن که مثلا یک قدح بزرگ آش که یک وجب روغن رویش ریخته شده دریافت می کرد حسابی بدبخت می شد.  به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی با یکی از اعیان یا وزرا دعوایش می شد به او می گفت بسیار خوب بهت حالی می کنم دنیا دست کیه... آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.
 



طبقه بندی: انقلاب اسلامی ایران،  داستان، 
برچسب ها: داستان مثل یک وجب روغن روی آش، داستان های آموزنده، ناصرالدین شاه، آش نذری، شرح متن کتاب انقلاب اسلامی ایران فصل سوم ص 54،  

تاریخ : یکشنبه 1 اسفند 1395 | 11:52 ب.ظ | نویسنده : علی محمد بهزادی نژاد | نظرات
به نام خدا
نتیجه تصویری برای قدر زندگی تان را بدانید

مسیر انتخابی:قسمت موضوعات وبلاگ:داستان-مطلب:داستان«پس قدر زندگی تان را بدانید»

این پست انقدر قشنگ بود منم گذاشتم
نگاه همه به پرده سینما بود.
(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای ...)
اکران فیلم شروع شد.
شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق بود...
دو دقیقه از فیلم گذشت 
چهار دقیقه دیگر هم گذشت 
هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق بود!
صدای همه درآمد.
اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین
و به یک كودك معلول قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید..
جمله زیرنویس فیلم: این تنها 8 دقیقه از زندگی این انسان بود و شما طاقتش را نداشتید.
پس قدر زندگیتان را بدانید!
منبع:وبلاگ داستان های واقعی و عبرت انگیز



طبقه بندی: داستان، 
برچسب ها: داستان، داستان «پس قدر زندگی تان را بدانید»، سینما، کودک معلول،  

تاریخ : جمعه 21 خرداد 1395 | 12:35 ب.ظ | نویسنده : علی محمد بهزادی نژاد | نظرات
به نام خدا


مسیر انتخابی:قسمت موضوعات وبلاگ:داستان-مطلب:داستان زیبای " سعی کنید آخرین کسی نباشید که کمک می کند."
بخونید قشنگه؛
شکلک های محدثه


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان، 
برچسب ها: داستان، داستان زیبای " سعی کنید آخرین کسی نباشید که کمک می کند."، استقامت در مقابل مشکلات، کمک به دیگران، توکل بر خدا،  

تاریخ : شنبه 15 خرداد 1395 | 02:47 ب.ظ | نویسنده : علی محمد بهزادی نژاد | نظرات
به نام خدا

مسیر انتخابی:قسمت موضوعات وبلاگ:داستان-مطلب:داستان پدر

متصدی بانک بودم ...
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭﺭﺩ ﺁﺧﺮﺍﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺑﻮﺩ، ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻦ.
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﻭﻗﺘﺶ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ تا واریز کنم !
ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ !
شکلک های محدثه

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان، 
برچسب ها: داستان، داستان پدر، پدر و فرزند، تربیت فرزند، بزرگی پدر در چشم فرزند،  

تاریخ : شنبه 15 خرداد 1395 | 10:38 ق.ظ | نویسنده : علی محمد بهزادی نژاد | نظرات
به نام خدا

مسیر انتخابی 1:قسمت موضوعات وبلاگ:دانش خانواده و جمعیت،شرح متن کتاب اخلاق خانواده،فصل دوم ص 65-مطلب:دختران باوقار و عفیف،داستان کوتاه اما خواندنی: سرِ کلاس درس
مسیر انتخابی 2:قسمت موضوعات وبلاگ:داستان-مطلب:داستان کوتاه اما خواندنی: سرِ کلاس درس
خداوند با حکم حجاب به مردان اعلام می دارد که بدن زن حرمت و قداست دارد؛زیرا از رهگذر وجود اوست که انسان به عالم هستی پای می گذارد.به همین خاطر هست که پسران،دختران در دسترس را برای لذت خواهیِ خویش بیشتر می پسندند ولی برای ازدواج،دختران باوقار و عفیف را انتخاب می کنند.

داستان کوتاه اما خواندنی:سرِ کلاس درس

سرکلاس بحث این بود که چرا بعضی از پسرهایی که هر روز بایک دختری ارتباط دارند، دنبال دختری که تا به حال با هیچ پسری ارتباط نداشته اند برای ازدواج می گردند! اصلا برایمان قابل هضم نبود که همچین پسرهایی دنبال این طور دخترها برای زندگیشان باشند!
این وسط استادمان خاطره ای را از خودش تعریف کرد:




ادامه مطلب

طبقه بندی: دانش خانواده و جمعیت،  داستان، 
برچسب ها: کوتاه اما خواندنی، داستان سرِ کلاس درس، خاطره، دختران باوقار و عفیف، شرح متن کتاب اخلاق خانواده ص 65،  

تاریخ : جمعه 24 مهر 1394 | 03:45 ق.ظ | نویسنده : علی محمد بهزادی نژاد | نظرات
به نام خدا

مسیر انتخابی 1:قسمت موضوعات وبلاگ:دانش خانواده و جمعیت،شرح متن کتاب اخلاق خانواده،فصل دوم ص 63-مطلب:لزوم رعایت حجاب توسط زنان،داستانی هشداردهنده برای حجاب و عفاف ایرانی
مسیر انتخابی 2:قسمت موضوعات وبلاگ:داستان-مطلب:داستانی هشداردهنده برای حجاب و عفاف ایرانی




ادامه مطلب

طبقه بندی: دانش خانواده و جمعیت،  داستان، 
برچسب ها: داستانی هشداردهنده برای حجاب و عفاف ایرانی، لزوم رعایت حجاب توسط بانوان، حجاب، بانوی محجبه، شرح متن کتاب اخلاق خانواده فصل دوم ص 63،  

تاریخ : دوشنبه 13 مهر 1394 | 03:23 ق.ظ | نویسنده : علی محمد بهزادی نژاد | نظرات
به نام خدا

داستان جالب:هیچوقت زود قضاوت نکن
مسیر انتخابی 1:قسمت موضوعات وبلاگ:اخلاق اسلامی،شرح متن کتاب آیین زندگی اخلاق کاربردی،فصل چهارم ص 104-مطلب:تکاثر و مال اندوزی،دانلود داستان هیچ وقت زود قضاوت نکن
مسیر انتخابی 2:قسمت موضوعات وبلاگ:داستان-مطلب:دانلود داستان هیچ وقت زود قضاوت نکن

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟


داستان جالب «هیچ وقت زود قضاوت نکن» که تقدیمتون میشه مربوط به آدمایی است که پول به جونشون بسته است وبه قول معروف بخیل اند.وبرای اون دسته از آدمایی است که هدف از کاری که می کنند فقط پول روی پول گذاشتن وصفر های حساب های بانکی شون رو زیاد کردن است.طبیعی است که کسب و کار اینها ارزش اخلاقی ندارد،چون نیت درستی ندارند.







طبقه بندی: اخلاق اسلامی،  داستان، 
برچسب ها: دانلود داستان، دانلود داستان هیچ وقت زود قضاوت نکن، تکاثر و مال اندوزی، شرح متن کتاب آیین زندگی اخلاق کاربردی ص 104، فصل چهارم،  

تاریخ : دوشنبه 13 مهر 1394 | 03:19 ق.ظ | نویسنده : علی محمد بهزادی نژاد | نظرات
به نام خدا
مسیر انتخابی 1:قسمت موضوعات وبلاگ:دانش خانواده و جمعیت،شرح متن کتاب اخلاق خانواده،فصل چهارم ص 93-مطلب:زیبایی امری نسبی است،داستان زن زیبا
مسیر انتخابی 2:قسمت موضوعات وبلاگ:داستان-مطلب:داستان زن زیبا

زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.


داستان جالب:زن زیبا

یکی از ملاک های انتخاب همسر ریبایی چهره و اندام است،البته نه به عنوان معیار و ملاک اصلی!  زیبایی امری نسبی است یعنی مجموعه ای از مشخصات ظاهری و رفتاری هر فرد، او را زیبا ویا زشت جلوه می دهد.داستان لیلی و مجنون را حتما شنیده اید! دو دلباخته تاریخ.به مجنون گفتند توکه این همه خاطر خواه لیلی شده ای لیلی که زیبا نیست.(اتفاقا لیلی سیه چرده هم بوده است.)مجنون در جواب این عده پاسخ می دهد که:
اگر بر دیده مجنون نشینی                          به غیر خوبی لیلی نبینی
داستانی را که برای دانلود گذاشته ام درهمین رابطه است.




طبقه بندی: دانش خانواده و جمعیت،  داستان، 
برچسب ها: داستان زن زیبا، ملاک های انتخاب همسر، زیبایی در ازدواج، لیلی و مجنون، زیبایی امری نسبی است، شرح متن کتاب اخلاق خانواده فصل چهارم ص 93،  

تاریخ : یکشنبه 29 شهریور 1394 | 03:27 ق.ظ | نویسنده : علی محمد بهزادی نژاد | نظرات
به نام خدا

مسیر انتخابی 1:قسمت موضوعات:دانش خانواده و جمعیت،شرح متن کتاب اخلاق خانواده،فصل چهارم ص 91-مطلب:انتخاب همسر،داستان جالب ماجرای انتخاب همسر برای شاهزاده چین

مسیر انتخابی 2:قسمت موضوعات:داستان-مطلب:داستان جالب ماجرای انتخاب همسر برای شاهزاده چین

روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند.


عکس متحرک, تصاویر متحرک و انیمیشن, تصاویر زیبا سازی وبلاگ



علاقه انسان به شنیدن قصه و داستان یک علاقه فطری وهمگانی است. داستان از موضوعات جدید این وبلاگ است وبرای تشریح برخی مطالب دروس معارف اسلامی دانشگاه،داستان های جالبی را برای استفاده دانشجویان واستادان عزیز این دروس آورده ام.دراینجا برای فصل چهارم کتاب اخلاق خانواده ودر بحث انتخاب همسر،داستان جالبی را برای دانلود گذاشته ام.





دانلود فایل های مرتبط:








طبقه بندی: دانش خانواده و جمعیت،  داستان، 
برچسب ها: داستان جالب ماجرای انتخاب همسر برای شاهزاده چین، قصه و داستان، انتخاب همسر، درس دانش خانواده و جمعیت، شرح متن کتاب اخلاق خانواده فصل چهارم ص 91،  

تاریخ : پنجشنبه 26 شهریور 1394 | 03:26 ق.ظ | نویسنده : علی محمد بهزادی نژاد | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • دانلودیوم